چهل سال بعد، تو هم این متن را کپی می‌کنی

وقتی کوچک بودم، دنیا خیلی بزرگ بود، و همیشه احساس می کردم خانواده م منو درک نمی کنند. همیشه فکر می کردم از پدرم بیشتر می دونم، همیشه فکر میکردم درست تر فکر میکنم، همنشینی با دوستان به خانواده ترجیح می دادم. خونه برایم حکم بازداشتگاه موقت داشت. یک جبر گذرا………تا اینکه گذشت و گذشت و پنجاه ساله شدم…. حال می فهم که پدرم چه زحمات بی منتی برای من کشید. چقدر چقدر از خودش گذشت تا من احساس بهتری داشته باشم. حالا می فهم پدرم از من خیلی خیلی باتجربه تر و بی منت تر بود… نمی دونم الان فرزندم مثل همان نوجونی من فکر میکنه یا نه؟. قطعا مطابق سن خودش فکر می کنه. و این موضوع همیشه ذهنم را مشغول می کنه ولی مطمینم چهل سال بعد به احساس امروز من می رسه. روزی که برای خودش صاحب خانواده میشه. شاید اون روز این متن برای فرزندش خودش کپی پست کنه.

چهل سال بعد، تو هم این متن را کپی می‌کنی