دست نوشته ها

نامه ای به دکتر
بچههای محل، زبانِ مشترکِ عجیبی دارند. آنها برای هم نیازی به توضیح دادن ندارند؛ چون تمامِ داستانهای هم را از قبل میدانند. ما از آن زمان با هم بودیم که سهمِ ما از دنیا، فقط یک توپِ پلاستیکی، نمایش، قدم زدن در کوچه و خیابان ها بود.
همه چیز تغییر کرد. لباسهایمان عوض شد، مسیرهای زندگیمان از هم جدا شد و هر کدام به سمتی از این دنیای بزرگ رفتیم. اما یک چیز هرگز تغییر نکرد: آن نگاهِ آشنا. همان نگاهی که وقتی در اوج سختی هستی، بدونِ کلام میگوید: “من هستم، مثل همان روزهایی که در کوچه با هم بودیم.”
و این دوستی الان بیش از چهل و چهار سال است که ادامه دارد.
این نامه ای است که بعد از این همه سال به دست تو می رسد.

آبدارخانه
مجید آبدارچی نبود؛ مدیرمسئول آبدارخانه بود. استکان و نعلبکیها، مثل رژه ارتش کره شمالی، منظم و مرتب، همه در یک خط و یکسان میایستادند. هیچ

دوال پا
دست توی جیبم کردم؛ سه تا بلیط اتوبوس و یک اسکناس بیستتومنی بود که میشد باهاش یک ساندویچ کالباس، با دو تکه برش گوجه و

از آساک تا مسجد سلیمان: وقتی نام یک شهر، تاریخ مذهب و اقتصاد را روایت میکند
به مناسبت پنجم خرداد سالروز اکتشاف نفت همیشه برایم سوال بوده چرا اسم یک شهر مسجد سلیمان است. و حتما دلیلی پشت این اسم هست.

چهل سال بعد، تو هم این متن را کپی میکنی
وقتی کوچک بودم، دنیا خیلی بزرگ بود، و همیشه احساس می کردم خانواده م منو درک نمی کنند. همیشه فکر می کردم از پدرم بیشتر

برف میاد
اوایل خرداد سال ۱۳۶۷ بود و من دبیرستانی بودم. موقیعت کلاس ما اینطوری بود که در ورود کنار تخته کلاس بود و پنجره در انتهای

فیلم تیکن (Taken)
دو شب قبل از بیست دوم بهمن بود بابام صدا زد و گفت: پس فردا تعطیله و تلویریون از این فیلم های سانسور شده در

خانم شیرکوهی معلم اول ابتدایی
اول مهر ۱۳۵۷ بود، دست در دست مادر وارد مؤسسه آموزشی فرح شدم. از یک اتاقک بزرگ نگهبانی مدرسه که در سمت راست بود گذشتیم،