برف میاد

اوایل خرداد سال ۱۳۶۷ بود  و من دبیرستانی بودم. موقیعت کلاس ما اینطوری بود که در ورود کنار تخته کلاس بود و پنجره در انتهای کلاس و پشت بچه ها بود… فکر کنم کلاس عربی داشتیم. معلم با شور و شوق داشت درس می داد. و روی تخته در حال نوشتن بود. و بچه ها در دفترهاشون مشغول یاداشت بودند.

یه لحظه کلاس ساکت شد و من یه دفعه گفتم: اااا چه برفی داره میاد…..

همه نگاهها با تعجب به پنجره کلاس برگشت… بیرون کلاس خورشید با تمام قوا می تابید…. و کلاس یه دفعه از خنده ترکید.

معلم رو به من کرد گفت:  برف می یاد آره؟؟ حالا برو بیرون کلاس برف بازی کن…. بروووو بیرون….