فیلم تیکن (Taken)
دو شب قبل از بیست دوم بهمن بود بابام صدا زد و گفت: پس فردا تعطیله و تلویریون از این فیلم های سانسور شده در پیتی می خواد نشون بده… زنگ بزن به اون رفیقت که فیلم می فروشه … چی بود اسمش؟ ممد ترمیناتور؟؟؟ بگو چند تا فیلم اکشن بیاره….
گفتم: نمی یاره
پرسید: چرا؟
گفتم: آخه پول فیلم سری قبل رو بهش ندادی…
گفت: بگو بیاره این سری باهاش حساب می کنم.
ممد ترمیناتور با کیف سامسونت مهندسی اومد. در سامسونت را باز کرد. و یه دسته فیلم به بابام داد… بابام فیلم ها رو ورق می زد… یکی از فیلم عکس یه دختری بود که یقه سینه اش تا اون ته مه ها باز بود… چشای بابام برق زد.. اون رو برداشت… یه فیلم دیگه دید که یه مردی کت چرمی پوشیده یه کلت توی دستشه و در بک گراندش برج ایفیل هستش روی دی وی دی نوشته بود Taken…. اونم هم برداشت…
کار انتخاب فیلم ها که تموم شد ممد ترمیناتور گفت چهار تا فیلم دونه ای دو تومن جمعا هشت تومن می شه…
بابام گفت: جه خبرته؟؟؟
ممد ترمیناتور گفت: جناب سرهنگ قیمت همینه دیگه…
بابام گفت چون حالا گفتی سرهنگ باشه برو سری بعدی که اومدی پولش رو می دم… والا همین الان زنگ می زنم صد وده بیاد ببردهاااا
ممد ترمیناتور زیر لب یه چیزی گفت و رفت…
بابام رفت جلوی تلویزیون و فیلم رو گذاشت توی دستگاه دی وی دی پلیر…. بعد برگشت سه تا متکا را روی هم گذاشت لم داد جلوی تلویزیون… پاکت سیگارش درآورد و یه نخ روشن کرد و از پشت غبار دود، برایان میلز جاسوس سابق سیآیای دید. به همراه دوستانش به عنوان محافظ شخصی کار میکند.
منم روی کاناپه دراز کشیدم مشغول اس ام اس بازی با دوست دخترم شدم… گاهی زیر چشمی نگاهی به فیلم می انداختم..
کیم دختر قهرمان فیلم می خو است به همراه دوستش آماندا بره پاریس. برایان اول مخالف بود اما بعدش راضی می شه. کیم و آماندا به محض ورود به پاریس در فرودگاه با پسر جوانی آشنا میشوند. این پسر بعد از یادگرفتن آدرس محل اقامت آنها، گروهی از قاچاقچیان انسان را به سراغ آنها میفرستد.
بابام دکمه پاز دستگاه رو زد و رفت زیر زمین یه شیشه قرمز رنگ مخصوص رو آورد و از یخچال دیس میوه کنارش گذاشت و دکمه پلی رو زد این واقعه مصادف میشود با تماس تلفنی برایان از آمریکا با کیم و در نتیجه از ربوده شدن دخترش توسط قاچاقچیان انسان آگاه میشود. و می فهمه مهلت کمی برای نجات دخترش باقی است.
بریان گازش رو می گیره می ره پاریس و رد دخترش را در محل فروش مخفیانه دختران جوان رو پیدا می کنه… خریدار یک میلیونر عرب است.
برایان برای نجات جون دخترش دست به هر کاری می زنه… زخمی می شه… چاقو می خوره.. چند بار گلوله از بغل گوشش می گذره اما همچنان تلاش می کنه…
من صحنه های هیجان انگیر و اکشن فیلم در پشت غبار سیگار و شیشه قرمز کله کچل بابام می دیدم… که گفت بابا…
بابام یه هویی از جا جست گفت: چیه؟؟؟ چی شده؟
گفتم: هیییچی یه سوال بپرسم؟
بابام گفت: ترسیدم فکر کردن صد و ده اومده…
گفتم: بپرسم؟
گفت: باز چه مرگته؟
گفتم: اگر منو هم بدزدند تو میایی منو نجات بدی؟
بابام از پشت دود و غبار و با چشمای قرمزش گفت: آره…. خودم میام تو رو تحویل اون خریدار عرب می دم….
محمد علی محراب بیگی