نامه ای به دکتر

محمدعلی محراب بیگینامه ای به دکتر

بچه‌های محل، زبانِ مشترکِ عجیبی دارند. آن‌ها برای هم نیازی به توضیح دادن ندارند؛ چون تمامِ داستان‌های هم را از قبل می‌دانند. ما از آن زمان با هم بودیم که سهمِ ما از دنیا، فقط یک توپِ پلاستیکی، نمایش، قدم زدن در کوچه و خیابان ها بود.

همه چیز تغییر کرد. لباس‌هایمان عوض شد، مسیرهای زندگی‌مان از هم جدا شد و هر کدام به سمتی از این دنیای بزرگ رفتیم. اما یک چیز هرگز تغییر نکرد: آن نگاهِ آشنا. همان نگاهی که وقتی در اوج سختی هستی، بدونِ کلام می‌گوید: “من هستم، مثل همان روزهایی که در کوچه با هم بودیم.”
و این دوستی الان بیش از چهل و چهار سال است که ادامه دارد.
این نامه ای است که بعد از این همه سال به دست تو می رسد.

ابوذر و من