آبدارخانه

مجید آبدارچی نبود؛ مدیرمسئول آبدارخانه بود.

استکان و نعلبکی‌ها، مثل رژه ارتش کره شمالی، منظم و مرتب، همه در یک خط و یکسان می‌ایستادند. هیچ لکه‌ای جرئت وجود داشتن روی پیش‌دستی‌ها را نداشت.

رأس ساعت ده صبح، فنجان‌ها و استکان‌ها، همه یک‌رنگ و به یک میزان چای، بدون هیچ حباب و کفی، در دست‌های مجید به طرف اتاق همکاران رژه می‌رفتند و روی میزهای شلوغ‌وپلوغ، پر از پرونده‌های باز و سیم‌های موس و کیبوردِ به‌هم‌ریخته، مثل مجسمه بودا آرام می‌نشستند.

همکاران شرکت، از بچه‌های امور مالی گرفته تا خود مدیرعامل، جرئت نمی‌کردند بی‌وقت و بدون اجازه مجید، از سماور همیشه روشن شرکت برای خودشان چای بریزند.

یک‌بار یکی از همکاران، که نازک و تکیده بود و لب‌های سیاهی داشت، وقتی مجید نبود، یواشکی رفت و یک لیوان چای برای خودش ریخت و با هزار ترس و لرز از آبدارخانه بیرون پرید.

و مجید آمد.

مجید آمد و تغییر مکانیِ میلی‌متری قوری روی کتری را دید.

مجید پوآرو شد.

مجید مارپل شد.

مجید آمد در اتاق این تکیده و یک پارچ آب را که پر از چای کرده بود، جلوی آن نگون‌بخت گذاشت و گفت:

«این سهم چای شما تا آخر امروز…»

به یاد شرکت صوتی‌تصویری سروش

تمرین کلاس نویسندگی احسان عبدی‌پور
۲۵ / ۵ / ۱۴۰۵

آبدارخانه