دوال پا
دست توی جیبم کردم؛ سه تا بلیط اتوبوس و یک اسکناس بیستتومنی بود که میشد باهاش یک ساندویچ کالباس، با دو تکه برش گوجه و یک پر کاهو، از فروشگاه مدرسه خرید.
دل به دریا زدم و اون ساندویچ رو بلعیدم. تکه آخر نون ساندویچ توی دستم بود که صدای آژیر قرمز اومد. زنگ تفریح آخر، بعد از کلاس ورزش، حدود ساعت دوازده بود. زنگ آخر خیلی زود تموم شد و من از توی همهمه بچهها از مدرسه بیرون زدم.
به سمت نمایشگاه بینالمللی راه افتادم.
نمایشگاه بینالمللی تهران، در دهه شصت، معبد و قبلهگاه، سیلیکونولی من بود؛ جایی که آینده اونجا بود.
تمام غرفهها رو، با شلوغی و ازدحام مردم، میلیمتر به میلیمتر گشتم؛ دقیقاً مثل زیارت گلدن تمپل امریتسار توی پنجاب هند.
تمام سالنها رو گشتم و وقتی درها رو بستند، با سیل جمعیت، در وزش باد سرد و غروب پاییزی، از نمایشگاه بیرون زدم.
اتوبان چمران به سمت جنوب قیامت بود. مردم لابهلای ماشینها دنبال تاکسی یا سواری میگشتند.
دست توی جیبم کردم و ناگهان آوار سقف آسمون روی سرم ریخت.
اون بیست تومن لعنتی رو خرج اون برش کالباس کرده بودم و هیچ پولی توی جیبم نبود؛ بهجز یک بلیط باقیمونده دو تومنی.
اون سالها بیآرتی وجود نداشت…
گیج و منگ، خسته و سرافکنده، روی جدول کنار اتوبان نشستم.
هوا داشت تاریک میشد. اتوبان چمران همچنان پر از ترافیک و ازدحام بود. مردم رو نگاه میکردم؛ شاید آشنایی، دوستی، فامیلی ببینم تا پولی قرض بگیرم و به خونه برسم.
اما دریغ از چهره یک آشنا.
پیاده رفتن تا خونه یعنی اتوبان چمران رو بری و بری و بری تا خیابان انقلاب، بعد چهارراه نواب تا آزادی، و از آزادی تا اکباتان و بعد شهرک آزادی.
و این، ناممکنترین چیز جهان بود.
برای اون لحظه، من خستهترین آدم روی زمین بودم.
سرما و صدای بوق و ترافیک و مردمی که به دنبال تاکسی میگشتند، و من که از هرچی کالباس بود متنفر شده بودم. دهنم تلخ و زهرمار شده بود.
یک مینیبوس فیاتِ بدون دماغه، کرمرنگ با نوار نارنجی، رسید و راننده داد زد:
«آزادی… آزادی…»
من هیچ پولی برای رسیدن به آزادی نداشتم، اما این تنها وسیله بود؛ مثل چراغ روشن یک خانه در وسط بیابان برهوت.
خواسته و ناخواسته سوار شدم.
همه صندلیها پر شده بود. رفتم پشت صندلی راننده ایستادم. کف دستم از شدت عرق، میله مینیبوس رو نمیتونست نگه داره.
فاصله بین نمایشگاه بینالمللی تا میدان آزادی، طولانیترین مسیر کل جهان بود.
ترس، سلول به سلول بدنم رو میگرفت. تمام صداهای جهان توی مغزم میچرخیدند. طوفان کاترینا در مثلث برمودای مغز من دور میزد.
من ریگن مکنیل فیلم جنگیر شده بودم؛ پازوزو، شاه شیاطین باد، روی سر من چمبره زده بود.
فاصله کهکشانی نمایشگاه بینالمللی تا کهکشان میدان آزادی تمام شد.
مینیبوس ایستاد.
مسافران از کنار من رد میشدند و هر کدوم یک اسکناس دهتومنی به راننده میدادند و میرفتند.
همه پیاده شدند.
راننده به من نگاه کرد.
گلوم کویر نمک شده بود. مثل تیرخوردهای که از گلویش خون بیرون میزد، بریدهبریده گفتم:
«پول ندارم…»
راننده با مهربانی تمام گفت:
«هیچ اشکالی نداره…»
و من پیاده شدم.
تمام من، تمام غرور من، در همونجا دفن شد.
به سمت خونه راه افتادم و دوالپایِ ترسِ بیپولی روی گردنم نشست و همراه همیشگی من شد.
۲۶ مرداد ۱۴۰۵