خانم شیرکوهی معلم اول ابتدایی

اول مهر ۱۳۵۷ بود، دست در دست مادر وارد مؤسسه آموزشی فرح شدم. از یک اتاقک بزرگ نگهبانی مدرسه که در سمت راست بود گذشتیم، چشمم به درختان بلند کاج افتاد. و تعداد زیادی دانش‌آموز که بی‌قرار و متعجب به‌هم نگاه می‌کردند.. بچه‌ها همه وارد سالن شدند و مادرها رفتند. مدیر مدرسه اسم بچه‌ها را می خوند و هر اسم در یک ردیف می‌ایستادند… سه صف برای کلاس اول ابتدایی تشکیل شد و معلم‌ها بچه ها را با خود به کلاس بردند. اما اسم من خوانده نشد… سالن خلوت شد و من ماندم و تنهایی سالن…. بغض گلوم رو گرفته‌بود و برای اولین بار حس تنهایی داشتم… و اشک هام سرازیر شدند. هق‌هق گریه…
از گوشه سالن خانم مهربان نزدیک شد و پرسید چی شده؟
نمی‌توانستم جواب بدهم

پرسید کدوم کلاسی؟

گفتم اسمم رو نخوندند..
دستم رو گرفت و گفت بیا بریم کلاس من.

و اولین تنهایی من با دستی مهربان، پر از امید شد. و این اولین درس مدرسه بود… عشق و مهربانی…
و اولین واژه‌ها را آموختم و من یاد گرفتم تا ابد دانش‌آموز باشم

و امروز نزدیک به چهل و شش سال از این روزها گذشته و من دوباره به دیدار اون دست‌های مهربان رفتم…

باز هم تنهایی من با همان دستان مهربان، پر از امید شد…

مگر می‌شود آن دست‌ها را  نبوسید؟

مگر می‌شود آن مهربانی را باز در آن چشم‌ها ندید؟

و چقدر خاطرات را ورق زدیم و چقدر روزهای خوب مؤسسه آموزشی فرح را یاد کردیم.

خانم شیرکوه‌ی اولین معلم من…

هیجدهم آبان ۱۴۰۴

خانم شیرکوهی