دست نوشته ها

آبدارخانه
مجید آبدارچی نبود؛ مدیرمسئول آبدارخانه بود. استکان و نعلبکیها، مثل رژه ارتش کره شمالی، منظم و مرتب، همه در یک خط و یکسان میایستادند. هیچ

دوال پا
دست توی جیبم کردم؛ سه تا بلیط اتوبوس و یک اسکناس بیستتومنی بود که میشد باهاش یک ساندویچ کالباس، با دو تکه برش گوجه و

از آساک تا مسجد سلیمان: وقتی نام یک شهر، تاریخ مذهب و اقتصاد را روایت میکند
به مناسبت پنجم خرداد سالروز اکتشاف نفت همیشه برایم سوال بوده چرا اسم یک شهر مسجد سلیمان است. و حتما دلیلی پشت این اسم هست.

چهل سال بعد، تو هم این متن را کپی میکنی
وقتی کوچک بودم، دنیا خیلی بزرگ بود، و همیشه احساس می کردم خانواده م منو درک نمی کنند. همیشه فکر می کردم از پدرم بیشتر

برف میاد
اوایل خرداد سال ۱۳۶۷ بود و من دبیرستانی بودم. موقیعت کلاس ما اینطوری بود که در ورود کنار تخته کلاس بود و پنجره در انتهای

فیلم تیکن (Taken)
دو شب قبل از بیست دوم بهمن بود بابام صدا زد و گفت: پس فردا تعطیله و تلویریون از این فیلم های سانسور شده در

خانم شیرکوهی معلم اول ابتدایی
اول مهر ۱۳۵۷ بود، دست در دست مادر وارد مؤسسه آموزشی فرح شدم. از یک اتاقک بزرگ نگهبانی مدرسه که در سمت راست بود گذشتیم،

اولین فیلمی که در سینما دیدم
اولین باری که به تاریک جادو سینما رفتم هشت ساله بودم و انقلاب، یکساله بود. با پسرخاله ام و دوستانش رفتیم سینما. اولین چیز تاریکی