دست نوشته ها

برف میاد

اوایل خرداد سال ۱۳۶۷ بود  و من دبیرستانی بودم. موقیعت کلاس ما اینطوری بود که در ورود کنار تخته کلاس بود و پنجره در انتهای

تیکن

فیلم تیکن (Taken)

دو شب قبل از بیست دوم بهمن بود  بابام صدا زد و گفت: پس فردا تعطیله و تلویریون از این فیلم های سانسور شده در

فریاد مجاهد

اولین فیلمی که در سینما دیدم

اولین باری که به  تاریک جادو سینما رفتم  هشت ساله بودم و انقلاب، یکساله بود. با پسرخاله ام و دوستانش رفتیم سینما.   اولین چیز تاریکی

امضای کتاب

امضا کتاب

خانواده دایی ذبیح و پسر عمه ام که بهش می گفتیم داشی فضل، در یک ساختمان در منطقه جنوب  نارمک زندگی می کردند و من

2 تومانی

اسکناس دو تومنی

من از کودکی کار کردم از همون تابستون کلاس اول ابتدایی، اولین حقوقم یک اسکناس دو تومنی بود. از همون مزد اول فکر می کردم

قله دماوند

قله دماوند

قله دماوند دماوند. رسیدن به قله مگر می تواند آرزوی کسی نباشد؟ آن هم بلندترین و اسطوره ای ترین قله ایران، آن که دیو سپید