Category

دست نوشته

خسرو خسروشاهی (مادر تو منو گول زدی)

مادر تو منو گول زدی، مادر تو پسر کورت رو فریب دادی، چرا به من دروغ گفتی پدر من کجاست مادر؟

خاطره انگیزترین صدا سینما که از کودکی بخاطر دارم. گلهای داوودی و دوبله صدای بیژن امکانیان بود.

در آن زمان هرگز تصور نمی کردم که صدای استاد خسرو شاهی از نزدیک بشنوم. و حال این صدای تکرار نشدنی نفس به نفس از نزدیک می شنوم. وقتی در کنار خسرو خسروشاهی هستی انگار صد سال سینما دور سرت می چرخد.  همه قهرمان ها لبخند می زنند، رویا به حقیقت می رسد.

آمیتاباچان، آلن دولن، آل پاچینو، داستین هافمن، استیو مکوئین، نیکلاس کیج، صداهای که از کودکی گوشم  نجوا می کردند حالا از نزدیک با من حرف می زنند. طنین صدای خسرو دوبله ایران، زیباترین صدای نوستالوژیک تمام دوران من است.

استاد خسرو شاهی زادروزت مبارک.

هفتم دی ماه  ۱۴۰۰

محمد علی محراب بیگی

قله دماوند

دماوند.

رسیدن به قله مگر می تواند آرزوی کسی نباشد؟ آن هم بلندترین و اسطوره ای ترین قله ایران، آن که دیو سپید پای دربند می نماندش.

بچه تهرون که باشی هر روز کوه های شمالی را می بینی که راست قامت جلویت ایستاده اند که تو را فرا می خوانند. جوانتر هم که باشی کوه رفتن به مثابه تفریحی است خندیدن لابلای دره ها و پشت سنگ ها.

اولین باری که کوه رفتم دوازده ساله بودم و کلاس پنجم ابتدایی،  همراه بچه های مدرسه و معلم های تربیتی که هنوز عکس یادگاری اش را دارم.  دربند رفته بودیم تصاویر خیلی مبهمی از آن روز در ذهنم هست. بعدها با بچه محل ها به کوه رفتم و بعدتر با همکاران.

کوه رفتن برای من اجرای یک مناسک است مثل رفتن به معبد، مثل رفتن به کلیسا و آتشکده و یا تمیل. باید بروی و اعمال را انجام دهی و برگردی.

بعدها که یاد گرفتم اهداف بنویسم، رسیدن به دماوند یکی از تیک های من بود اما در لابلای زمان گم شد. فراموش شد و حسرتش ته نشین  دل شد. و کم کم دست نیافتنی شد.

وقتی ایده رفتن به تاج این دیو سپید توسط مانوژا داغ دل را تازه کرد. با شک و دودلی به آن نگاه کردم. به هدفم شک نداشتم، به خودم شک داشتم که در آستانه نیم قرن زندگی آیا توان رفتنم هست؟

بخاطر برگزاری روز دوبله تا آخر اردیبهشت امکان تمرین ها و کوهنوردی ها میسر نبود و اولین تمرین ارفعده بود که قله نطلبید. و بعد ساکا، پاشوره، خرسنگ، آزادکوه، کلکچال، مهرچال و کلوم بستک  حریف های تمرینی شدند.

و آنچه بیشترین لطف این سفرها بود آشنایی و دوستی با کسانی که  قدم هاشان برای دماوند استوار بود. تیمی که رسیدن به قله هدفش بود و مربی های که به قله رساندن عشق شان. و این وسط  تیم بودن، شد قله ای بزرگتر از دماوند.

و دوربینم شد روای روایت خاطره سازی…

و چقدر شیرین بود دیدن صورت احساسات زیبای همنوردان. و دلپذیر بود موسیقی صدای کسانی که رویاهایشان تحقق می پذیرفت. وقتی در قله چهره شان در تصویر می نشست  شور و شعف وصف ناپدیری رنگ می گرفت و صدایشان همراه با بغض موفیقت طنین انداز قله شده بود.  و این لحظات برای من بیشترین لذت را داشت.

 

رفتن به دماوند برای من جنگ با خودم بود. غلبه بر سرما و مواجه شدن با بی خوابی…

و البته همراهی همراهان همشیگی شیرین تر بخش این سلوک بود. اما چه حیف…

ظهر جمعه

بعداز ظهرهای جمعه های پاییز و زمستان، که هوا سرد می شد و نمی توانستیم در کوچه فوتبال بازی کنیم. همه چیز غمگین بود از فیلم های سینمایی تا فوتبال دیدن در تلویزیون  سیاه و سفید ناسیونال در دار.

یکی از دلخوشی ها گوش کردن به برنامه  قصه ظهر جمعه  بود.  حکایت های که اکثر جنبه آموزش اخلاقی و مذهبی داشت.

برنامه با یک موسیقی بسیار غم انگیز  ساخته غلامعلی، شروع می شد و صدای خانم شیده معاونی که مقطع مقطع می گفت: قصه ظهر جمعه و بعد صدای رضا رهگذر که با یک بسم الله رحمن رحیم بلند شروع می کرد. و ادامه داستان….

و امروز جمعه یک روز پاییزی سال ۱۴۰۰ هم همان احساس غمگین چهل سال پیش را داشتم. اما با این تفاوت که بجای قصه روز جمعه، اینستاگرام، و توتیتر، تلگرام و واتس بود و اما هیج حوصله تلویزیون نبود. که الان سالهاست تلویزیون برایم مرده… هر چند که ۴k شده و دیگر لامپی سیاه و سفید نیست…

چهل سال از آن روزها گذشته، اما غم عصر جمعه در هوای این خاک همچنان پراکنده است. بجای دوکانال اول و دوم تلویزیون،  چندین هزار شبکه ماهواره ای سایت های متفاوت و یوتیوب هست. اما غم فضا همچنان هست. غمی که در موسیقی قصه ظهر جمعه بود…

رضا رهگذر در برنامه ای گفته بود که غلامعلی این موسقی را به یاد بردار شهیدش ساخته بود. و مرگ همچنان هوای ایران را سیاه کرده و غم همچون خاکستر سیاهی بر روی ایران نشسته است…

ظهر جمعه دوازدهم آدر ۱۴۰۰

محمد علی محراب بیگی

Zohr Jome
ظهر جمعه

 

روز دوبله

روز دوبله

بیست‌و‌پنجم اردیبهشت هزار و سیصد و بیست‌وپنج، روزی بود که فیلم «نخستین وعده‌ی دیدار» (دختر فراری) که توسط دکتر کوشان و همکارانش دوبله شده بود، در سینما «کریستال» اکران شد. در این روز مردم ایران صدای دوبله را شنیدند. روزی که بازیگران فرانسوی با صدای ایرانی سخن می‌گفتند. این روز، نقطه‌ی آغاز دوبله بود و به همین دلیل، در واقع روز دوبلاژ است. خانواده‌ی بزرگ دوبلاژ، می‌تواند با داشتن یک روز در تقویم، احترام و اعتبار بیشتری کسب کند.

ایده‌ی روز دوبلاژ زمانی در ذهن من شکل گرفت که تصمیم گرفتم قدم کوچکی برای اعتلای این هنر دوست‌داشتنی و فراگیر بردارم. روز دوبلاژ، جرقه‌ای است که می‌تواند چراغ دوبله را روشن‌تر کند. روزی که هنرمندان دوبله به یکدیگر تبریک و شادباش بگویند. این روز متعلق به تمامی دست‌اندرکاران هنر دوبله، اعم از پیشکسوتان، حرفه‌ای‌ها و جوانان تازه‌وارد به این هنر است. این روز هیچ مرزی ندارد. هر‌کسی که در دوبله کلامی گفته و قدمی برداشته، صاحب این روز است. این روز ورای سندیکا و گروههاست  و  متعلق به تماشگران سینما و تلویزیون نیز هست؛ هم‌آنان که با شور و شوق و با گوش جان، صدای دوبله را روی صندلی سینما یا صفحه‌ی تلویزیون، لپ‌تاپ و رایانه می‌شنوند و خاطره‌ی جمعی فارسی‌زبانان را بسط و گسترش می‌دهند. این روز متعلق به تمام فارسی‌زبانان در تمامی کره‌ی زمین است؛ فارسی‌زبانان کشورهای همسایه و ایرانیان داخل و خارج از مرز جغرافیایی.

روز دوبلاژ مبارک!

کتاب روز دوبله

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پایین برای سایت

 

فیلم و سینما از کودکی همراهم بود؛ از زمانی که تلویزیون لامپی ناسیونال داشتیم، تا اولین تلویزیون رنگی سانیو. کودکی ما همراه بود با فیلم و کارتون‌هایی که مرا با خیالات کودکانه‌ام، به سفرهای دور ‌و ‌دراز می‌برد. با «سفرهای هامی و کامی» به تمام ایران سفر کردم. قهرمان من «شزن» بود؛ همان ابرقهرمانی که بر همه‌ی مشکلات پیروز می‌شد و مردم را نجات می‌داد. «پنجره‌ها» یک شوی تلویزیونی بود که در آن، خوانندگان هرکدام بر پنجره‌ای می‌نشستند و آهنگی می‌خواندند. «محمد‌علی کلی» که هم ‌اسم خودم بود، روی رینگ می‌رفت و رقیبش را مشت‌مالی می‌کرد و ما هورا می‌کشیدیم… تلویزیون پیش از آغاز برنامه، تصاویر گم‌شدگان را نشان می‌داد… انقلاب شد، جنگ شد و برنامه‌ی کودک، ساعت پنج عصر شروع می‌شد. جمعه‌ها ساعت دو بعد‌از‌ظهر بود و بعد از آن فیلم سینمایی…

«قصه‌ی ظهر جمعه» رادیو، راوی غم و غصه‌های زندگی بود و درس و پند می‌داد که از رادیو ‌ضبط آیوا می‌شنیدیم و هنوز هم در اتاق کارم آن را به یادگار دارم.

در زمان جنگ، غم و غصه‌ی «اوشین» در «سال‌های دور از خانه»، که یکشنبه شب‌ها پخش می‌شد، ما را متقاعد می‌کرد که سختی‌های بیشتر از زندگی ما هم وجود دارد…  صداهای آن زمان دنیای مرا می‌ساخت…

زمان گذشت و گذشت، تا زمان دانشجویی که به دنیای فیلم، تلویزیون و سینما وارد شدم…

نخستین باری که پایم را به واحد دوبلاژ تلویزیون گذاشتم، به ‌خوبی در یادم است. سال هزار و سیصد و هفتاد ‌و ‌چهار بود. مجموعه‌ی مستندی کار می شد که آقای «اسلاملو» تهیه‌کننده‌ی آن بود. تعدادی فیلم یوماتیک به من داد و گفت: «می‌روی تلویزیون و این را به آقای «خسرو شمشیرگران» می‌دهی و همان‌جا می‌مانی تا دوبله شود و بعد برمی‌گردی…»

و این، درگاه دنیایی بزرگی بود که وارد آن شدم؛ دنیایی از صداهای بی‌نظیری که تا قبل از آن، فقط در کارتون‌ها و فیلم‌های مستند و سینمایی شنیده بودم.

شخصیت‌های همه‌ی فیلم‌ها، کارتون‌ها و مجموعه‌ها، جلوی چشمم رژه می‌رفتند. روباه مکار، پسرشجاع، دیدنی‌ها، هاکلبری فین، عمر مختار، گالیور، دایی‌جان ناپلئون، اشک‌ها و لبخندها، بربادرفته، از سرزمین شمالی و… . از همان لحظه، آن صداها مرا سخت مجذوب کردند. همه چیز حیرت‌انگیز بود… . هنوز هم آن روزِ به‌خصوص، مرا با خود به خاطره‌ها می‌برد… من متعجب بودم، مات بودم، همه چیز را با چشم‌ها و گوش‌هایم می‌بلعیدم…

کمی بعد، «استودیو صدای سروش» شروع به کار کرد. بزرگان دوبله به آن اتاق مرموز می‌آمدند و می‌رفتند. کم‌کم صدابرداری را با دستگاه ریل اشتودر آلمانی انجام می‌دادم و بعدتر، کارگردانی فیلم.

«ابوالحسن تهامی»، «خسرو شمشیرگران»، «حسین باغی»، «اسماعیل قادرپناه»، «ژاله صادقیان»، «ژاله علو»، «حسین عرفانی»، «بهروز رضوی»، «مرتضی حافظی» و دیگر عزیزان و بزرگان، صداهای خود را در استودیو به یادگار می‌گذاشتند. بعدها جوانان جویای نامی نیز آمدند که اکنون در رده‌ی بزرگان دوبلاژ هستند. من در این میان، همیشه مات و مبهوت بودم.

احترام به بزرگان صدا، نخستین چیزی بود که یاد گرفتم. مگر می شود با ابوالحسن تهامی کار کنی و یاد نگیری اصول کار و اصول اخلاقی دوبله چیست؟ مگر می‌شود با ژاله صادقیان کار کنی و اهمیت ادبیات را در دوبله نفهمی؟ مگر می شود با ژاله علو کار کنی و وقار و انسانیت را نیاموزی؟ مگر می‌شود با بهروز رضوی کار کنی و معنی معرفت را درک نکنی؟

من احساس خوشبختی می‌کنم، چرا‌که زیر سقف اتاق‌هایی بوده‌ام که این بزرگان در آن نفس می‌کشیدند…  من خوشبختم، چون از کسانی آموختم که غایت و قله‌ی دوبلاژ ایران بودند و هستند.

اینک، با تمام خضوع، دست‌به‌سینه، به این بزرگان ادای احترام می‌کنم.

این کتاب تنها تشکر و قدردانی از آموخته‌هایم از این قله‌‌های رفیع دوبلاژ است.

 

https://chakava.com/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D9%84%D9%87/

رامش، ماهی شد و به دریا رسید

آهنگ رودخانه را به جرات می توان یکی از بهترین آثار رامش دانست که در سال ۱۳۵۶ منتشر شد
شعر رودخانه از استاد محمد علی بهمنی است که اقتباسی از داستان ماهی سیاه کوچولو نوشته صمد بهرنگی است. بنظر من ترانه این آهنگ یکی از متفاوت ترین ترانه های موسیقی پاپ ایران است این شعر عاشقانه نیست و یک نگاه فلسفی به جهان و زندگی دارد که ریشه آن را باید در آزادی بیان در دوران پهلوی دانست.
عاشقانه نبودن این آهنگ آنرا بسیار متفاوت و منحصربفرد کرد و مولودی بسیار زیبای آن توسط صادق نوجوکی ساخته و آهنگسازی شد که ناصر چشم آدر آن را تنظیم کرد.
این آهنگ از آلبوم تهرون بود که دومین آلبوم این خواننده است. ماهی سیاه کوچولو در ادبیات معاصر ایران جایگاه خاص و ویژه دارد و این آهنگ تداعی بسیار خوبی از این قصه بود. قالبی کودکانه با مفاهیم عمیق….
امیدوارم خوانندگان جوان امروزی در فضای کنونی جامعه از حباب ها و گرداب ها بیشتر بخوانند…

رودخونه ها رودخونه ها منم میخوام راهی بشم
برم به دریا برسم ماهی بشم ماهی بشم
دلم میخواد اونجا برم که همه دنیا آب باشه
تا نرسه دستی به من
دلم میخواد دور و ورم هزارتا گرداب باشه
هزارتا گرداب باشه
رودخونه ها رودخونه ها منم میخوام راهی بشم
برم به دریا برسم ماهی بشم ماهی بشم
من دیگه سرنوشتمو به دست فردا نمیدم
لحظه به لحظه دلمو به آرزوها نمی دم
میخوام غبار تنمو پاک کنم پاک کنم
خاطره های خاکیمو پاک کنم پاک کنم
قصه ی دل کندنمو موجای دریا میدونن
موجای دریا میدونن
شکستن بغض منو فقط حبابا میدونن
فقط حبابا می دونن
رودخونه ها رودخونه ها منم میخوام راهی بشم
برم به دریا برسم ماهی بشم ماهی بشم
رودخونه ها رودخونه ها منم میخوام راهی بشم
برم به دریا برسم ماهی بشم ماهی بشم
01

سینماتوگراف، پیشنهادی که نتونی رد کنی

سینماتوگراف، پادکستی‌ست درباره دوبله، سینما از دریچه دوبله که به مسائلی مانند تاریخچه دوبله، پشت صحنه دوبله فیلم‌ها و انیمیشن‌ها و سریال‌ها، زندگی‌نامه دوبلورها و تقریبا هر چیزی که مربوط به حرفه و هنر دوبله در ایران می‌شود می‌پردازد.

پادکست سینماتوگراف، کار خودش رو در ابتدای تابستان و تیرماه ۱۳۹۸ با انتشار اولین اپیزودش – اپیزود صفر – با عنوان سینماتوگراف، پیشنهادی که نتونی رد کنی شروع کرد.

موضوع این اپیزود درباره آشنایی با سازنده‌های پادکست و فیلمایی‌ست که با آن‌ها عاشق دوبله شده‌اند. فیلم هایی مثل ارتش هشت نفره، ال‌سید، انیمیشن دانلد داک و صد البته فیلم پالپ فیکشن یا داستان عامه پسند. در کنار آشنایی اولیه با سازندگان، درباره مسائل مختلفی مانند معنی واژه دوبله، تاریخچه مختصر دوبله در ایران، بزرگداشت یکی از بزرگان دوبله، استاد خسرو خسروشاهی هم صحبت هایی به میان آمد و نظر دو دوبلور پیشکسوت، استاد منوچهر اسماعیلی و منوچهر والی‌زاده را درباره کارنامه هنری ایشان شنیدیم. و در انتها به دلیل هم‌زمانی انتشار این اپیزود و درگذشت استاد پرویز بهرام، اپیزود صفر را با یادی از این استاد بی‌همتای دوبله به پایان بردیم.

اسم اپیزود صفر، پیشنهادی که نتونی رد کنی، اشاره به دیالوگ معروف و ماندگاری از فیلم پدرخوانده ساخته فرانسیس فورد کاپولا دارد که در دقایق ابتدایی فیلم گفته می‌شود. وقتی آقای کورلئونه به پسرخواندۀ خواننده/بازیگرش قول می‌دهد که نقش مورد علاقه‌اش را به دست خواهد آورد و به تهیه کننده هالیوودی پیشنهادی خواهد داد که نتواند رد کند! ما همین لحظات از فیلم را با صدای زنده‌یاد ایرج ناظریان بجای مارلون براندو در نقش ویتو کورلئونه و آقای تورج مهرزادیان به‌جای ال مارتینو در نقش جانی فونتن در ابتدای پادکست شنیدیم.

بجز اپیزود صفر، سه اپیزود دیگر هم منتشر شده با نام‌های

که به معرفی هر یک در مطالبی جداگانه پرداخته شده

لطفا شما هم اگر به سینما و هنر دوبله علاقه دارید سری به  این پادکست بزنید. می‌توانید سینماتوگراف را از اینجا بشنوید و در شبکه های اجتماعی مثل توئیتر، ایسنتاگرام و تلگرام دنبال کنید.

پیام مقدم = مترونوم

اولین بار پیام مقدم را در دبیرستان سجاد دیدم  سال اول دبیرستان بودیم و تجربی می خوندیم. پیام از اون بچه های دوست داشتنی، خلاق و باسواد بود…  از اون بچه های که زیرزیرکی شیطنت می کرد… و البته اخلاق مدار بود و گاهی هم این اخلاق مداری در مورد بعضی از معلم ها صدق نمی کرد.

مثلا درس زمین شناسی که معلم مون مرد بسیار بسیار خوب و آرام و مظلومی بود اسمش صمیمی بود… و هر وقت می اومد سر کلاس با خودش یه لیوان آب می آورد  و روی میز می داشت تا .قتی گلوش خشک شد یه قلپ آب بزنه…

و وقتی روش به تخته بود پیام  یواشکی یه تکیه از گچ تخته می انداخت توی لیوان…  یه بار معلم زمین شناسی  که سخت مشغول درس دادن بود پیام یه تیکه پرمنگنات  با خودش آورده بود انداخت توی لیوان اقای صمیمی…  بنده خدا بعد از چند دقیقه خواست که آب بخوره، دید لیوان آب بنفش بنفش شده….

پیامم از کودکی عاشق موسیقی بود. دهه شصت یه اسباب بازی مد شده بود به اسم ملودی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سال سوم دبیرستان یه معلم جبر داشتیم به اسم آدرتاش. که بعدتر جنایات تاریخ را سر این معلم بیچاره درآورده بودیم… خلاصه یه بار پیام یکی از این ملودیکاها آورده بود و توی جامیزی زیر کیفش قایم کرده بود. اواسط کلاس که آدرتاش داشت درس می داد پیام یه آهنگ کوتاه زد… و کلاس ترکید… حالا این که خوبه، یه بار هم با خودش رادیو کوچیک آورده بود..  و  سر ساعت ۱۰  و مطابق با شروع اخبار یه دفعع رادیو را روشن کرد و مارش اخبار توی کلاس پیچید… و حیاتی گفت:  به خبری که هم اکنون به دستم رست توجه کنید….

 

3

 

یه بار پیام سر کلاس بهم گفت: کتاب زیست شناسی ات یه دقیقه بهم بده.  منم کتاب سالم و تمیزم رو بهش دادم. بعد از یه نیم ساعتی کتاب رو بهم برگردند.. اما واویلا… پیام مقدم یه ست پاکن داشت که همراهش یه جوهر استمامپ هم آورده بود. از همین پاکن ها….

هیچی دیگه، خودتون درست حدس زدید.. تمام صفحات کتاب من مهر میکی موس خورده بود دیگه… تازه این بخش کوچکی از اثر این پاکن بود… بعدش متوجه شدم که روی کاپشنم هم مهر زده بود..

4

خلاصه هرچی از شیطنت های این خالق مترونوم بگم کم گفتم. حالا پیام توی ینگه دنیا داره پادکست مترنوم را تهیه می کنه

6

مترونوم پادکستی در مورد موسیقی و داستان ساخته شدن و پیدایش  ترانه های مشهور. و درهرقسمت این پادکست در مورد یک ترانه مشهور و داستان چگونه ساخته شدن آن صحبت می‌کنه.

این پادکست نگاهی دارد به تاریخ ترانه ها وقصه ساخته شدن آنها. معروف است که هرترانه تشکیل شده از یک مثلث سه نفره : آهنگساز، ترانه سرا و خواننده . البته گاهی هم یک نفر هرسه این کارها را انجام می‌دهد ولی بازوجود این سه رکن اصلی است‌ که برای هرترانه‌ی لازم‌است.

از لحظه‌ای که ایده وطرح ترانه‌درذهن یک آهنگساز یا ترانه سرابوجود می‌آید تا روزی که آن ترانه به دست مشتری ومصرف کننده می‌رسد مسیرنسبتاطولانی وجود دارد که خیلی ازمااز آن بی‌خبریم.

چه اتفاقاتی باعث شده این نت‌ها به ذهن آهنگساز الهام شود و یا برعکس شاعر چطوراین کلمات را برای این ملودی پیدا کرده. چه عواملی روی خواننده اثر گذاشته و قصه هرکدام از این‌ اتفاقات ماجرای مفصلی است.

در ترانه‌های غربی این قصه‌ها به دقت ثبت و مستند شده.هنوز بعد سالها می توانید پیدا کنید فلان ترانه گروه بیتلزو یا پینک فلوید چطور ساخته شده، نوازندگانش کی بودند درکدام استودیو وتحت چه شرایطی ساخته شده وهزاران نکته جالب وریز دیگر.

در موسیقی ایرانی متاسفانه این منابع بشدت فقیرند. تنهاازاوایل قرن گذشته بود که با اختراع گرامافون و ورود نت نویسی  این آثار ثبت شد. بماند که کلی از نامها ،اطلاعات وحتی آثار و ترانه های آهنگسازان، نوازندگان و شاعران طی مرورسالها و حوادث زمانه ازبین رفت و   چیزی ازآنها به جا نماند. در مترونوم سعی می‌کنیم تا جایی که برایمان میسر بوده و با توجه به منابع دردسترس درهرقسمت به یکی ازاین ترانه های ماندگار بپردازیم و داستان ساخته شدنش را برای شما تعریف کنیم که بالتبع خالی ازاشکال وغلط وکاستی نیست ونخواهدبود.

 

پیشنهاد می دم مترتوم را حتما گوش کنید.

www.metronom.co

 

سایت مترونوم توسط چکاوا ایجاد و پشتیبانی می شه

www.chakava.com

 

مقاله نویسی

یادش بخیر دوران دانشجویی و دایره المعارف هنر،  ان زمان ها  دایم  مقاله می نوشتم و در مجلات منتشر می کردم. در فصلنامه هنر که یکی از معتبرترین مجلات  هنری بود سه تا مقاله چاپ کردم.  البته الان نگاهم و نگرشم به دنیا خیلی تغییر کرده و نوشتن این موضوعات دیگر از من برخواهد آمد.

  • کربلا، فرهنگ مردم و آب

 

مجله: کتاب ماه هنر » خرداد و تیر ۱۳۸۲ – شماره ۵۷ و ۵۸ ‏(۳ صفحه – از ۷۴ تا ۷۶)

 

  • مسجد فرهنگ مردم

مجله: هنر » تابستان و پاییز ۱۳۷۶ – شماره ۳۳ ‏(۴ صفحه – از ۵۷۴ تا ۵۷۷)

 

  • کاربرد صنایع دستی در معماری

مجله: هنر » زمستان ۱۳۷۵ و بهار ۱۳۷۶ – شماره ۳۲ ‏(۴ صفحه – از ۲۰۸ تا ۲۱۱)

 

و این هم لینک مقالات

https://www.noormags.ir/view/fa/creator/27841/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af_%d8%b9%d9%84%db%8c_%d9%85%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d8%a8_%d8%a8%db%8c%da%af%db%8c

 

محراب بیگی

 

ژاله علو، صدای از جنس عشق

سالها پیش در شرکت صوتی و تصویری سروش کار می کردم،  انجام یک پروژه برای یک از خیریه به من سپرده شد. این خیریه از کودکان و دختران بی سرپرست نگهداری می کرد… بعد از فیلمبرداری خیریه و مصاحبه با بعضی از بچه ها، متن آن را نوشتم… برای من اینطوریه که برای نوشتن متن یک فیلم در ذهنم با صدا گوینده ای می نویسم… و متن با صدای یک مادر باید می نوشتم…  این بار متن را با صدای که از  استاد ژاله علو در ذهن داشتم، نوشتم…

بعد از نگارش به منزل این بزگوار زنگ زدم و ایشان درخواست کردم که برای خواندن متن فیلم همراه با ما باشند….

استاد بی دریغ پذیرفتند و دو روز بعد به استودیو سروش آمدند… همراه استاد، بخشی از متن توسط یکی از دختران همان خیریه هم باید خوانده می شد….

استاد ژاله علو به داخل استودیو رفتند.. و با آن سن و سال ایستاده متن را خواندند… و من محو صدای ایشون بودم….  بی نظیر بودند، هستند و خواند بود…. آنقدر مسلط اجرا کردند که جای هیچ اصلاح و دوباره خوانی نبود…

بعد از خانم علو،  زهرا همان دختری که در خیریه آمده بود متن مربوط به خودش را خواند… و در بعضی موارد استاد علو ایشان را راهنمایی می کرد…

یادم هست که لحظات عجیبی بود… صدای خانم علو که آن متن زنده کرده بود.. صدای آن دختر که تنهایی را در زنگ صدایش می شد شنید… صدای استاد علو که چون کوه دماوند پر صلابت بود… صدا آن دختر که کنار استاد علو ایستاده بود ایستاده بود و غرق در شعف بود…. و من که با چشمانی اشکبار و بغضی در گلو آن صداهای جاودانه را ضبط می کردم…

این برنامه یکی از زیباترین لحظات زندگی ام بود…  و ارادت همیشگی من نسبت به ژاله علو اسطوره سینمای ایران و به معنای واقعی هنرمند هنرمند و هنرمند….

ژاله علو عزیز بی نهایت دوستت دارم…

محمد علی محراب بیگی

 

برای مطالعه درباره ژاله علو به صفحه اشان در دایره المعارف چکاوا مراجعه کنید