نامه ای به دکتر

بچههای محل، زبانِ مشترکِ عجیبی دارند. آنها برای هم نیازی به توضیح دادن ندارند؛ چون تمامِ داستانهای هم را از قبل میدانند. ما از آن زمان با هم بودیم که سهمِ ما از دنیا، فقط یک توپِ پلاستیکی، نمایش، قدم زدن در کوچه و خیابان ها بود.
همه چیز تغییر کرد. لباسهایمان عوض شد، مسیرهای زندگیمان از هم جدا شد و هر کدام به سمتی از این دنیای بزرگ رفتیم. اما یک چیز هرگز تغییر نکرد: آن نگاهِ آشنا. همان نگاهی که وقتی در اوج سختی هستی، بدونِ کلام میگوید: “من هستم، مثل همان روزهایی که در کوچه با هم بودیم.”
و این دوستی الان بیش از چهل و چهار سال است که ادامه دارد.
این نامه ای است که بعد از این همه سال به دست تو می رسد.
آبدارخانه

مجید آبدارچی نبود؛ مدیرمسئول آبدارخانه بود. استکان و نعلبکیها، مثل رژه ارتش کره شمالی، منظم و مرتب، همه در یک خط و یکسان میایستادند. هیچ لکهای جرئت وجود داشتن روی پیشدستیها را نداشت. رأس ساعت ده صبح، فنجانها و استکانها، همه یکرنگ و به یک میزان چای، بدون هیچ حباب و کفی، در دستهای مجید […]
دوال پا

دست توی جیبم کردم؛ سه تا بلیط اتوبوس و یک اسکناس بیستتومنی بود که میشد باهاش یک ساندویچ کالباس، با دو تکه برش گوجه و یک پر کاهو، از فروشگاه مدرسه خرید. دل به دریا زدم و اون ساندویچ رو بلعیدم. تکه آخر نون ساندویچ توی دستم بود که صدای آژیر قرمز اومد. زنگ تفریح […]
از آساک تا مسجد سلیمان: وقتی نام یک شهر، تاریخ مذهب و اقتصاد را روایت میکند

به مناسبت پنجم خرداد سالروز اکتشاف نفت همیشه برایم سوال بوده چرا اسم یک شهر مسجد سلیمان است. و حتما دلیلی پشت این اسم هست. زنده یاد دکتر جابر عناصری که استاد مردم شناسی من در دانشگاه سوره (۱۳۷۲) بود می گفت در زمان حمله اعراب، آنها میخواستند که آتشکده باستانی را از بین ببرند، […]
چهل سال بعد، تو هم این متن را کپی میکنی

وقتی کوچک بودم، دنیا خیلی بزرگ بود، و همیشه احساس می کردم خانواده م منو درک نمی کنند. همیشه فکر می کردم از پدرم بیشتر می دونم، همیشه فکر میکردم درست تر فکر میکنم، همنشینی با دوستان به خانواده ترجیح می دادم. خونه برایم حکم بازداشتگاه موقت داشت. یک جبر گذرا………تا اینکه گذشت و گذشت […]
برف میاد

اوایل خرداد سال ۱۳۶۷ بود و من دبیرستانی بودم. موقیعت کلاس ما اینطوری بود که در ورود کنار تخته کلاس بود و پنجره در انتهای کلاس و پشت بچه ها بود… فکر کنم کلاس عربی داشتیم. معلم با شور و شوق داشت درس می داد. و روی تخته در حال نوشتن بود. و بچه ها […]
فیلم تیکن (Taken)

دو شب قبل از بیست دوم بهمن بود بابام صدا زد و گفت: پس فردا تعطیله و تلویریون از این فیلم های سانسور شده در پیتی می خواد نشون بده… زنگ بزن به اون رفیقت که فیلم می فروشه … چی بود اسمش؟ ممد ترمیناتور؟؟؟ بگو چند تا فیلم اکشن بیاره…. گفتم: نمی یاره پرسید: […]
خانم شیرکوهی معلم اول ابتدایی

اول مهر ۱۳۵۷ بود، دست در دست مادر وارد مؤسسه آموزشی فرح شدم. از یک اتاقک بزرگ نگهبانی مدرسه که در سمت راست بود گذشتیم، چشمم به درختان بلند کاج افتاد. و تعداد زیادی دانشآموز که بیقرار و متعجب بههم نگاه میکردند.. بچهها همه وارد سالن شدند و مادرها رفتند. مدیر مدرسه اسم بچهها را […]
اولین فیلمی که در سینما دیدم

اولین باری که به تاریک جادو سینما رفتم هشت ساله بودم و انقلاب، یکساله بود. با پسرخاله ام و دوستانش رفتیم سینما. اولین چیز تاریکی بود و از بالاترین نقطه سالن بر صفحه سفید بزرگ روبرو نور می پاشید. و صداهای که تور در جعبه جادو محسور می کرد. این اولین مواجه من با سینما […]
امضا کتاب

خانواده دایی ذبیح و پسر عمه ام که بهش می گفتیم داشی فضل، در یک ساختمان در منطقه جنوب نارمک زندگی می کردند و من در یک تابستان حدود سالهای ۵۸ یا ۵۹ ، برای با هم بودن با پسر دایی و نوه های عمه در خانه آنها بودم. پسر عمه ام در بازار تهران […]